امد اندکی ماند و رفت - تاریخ: 1405/6/9 ساعت: 3:40
سکوت روشن،گفتار تاریک... سکوت بیگانه امد اندکی ماند و رفت... داخل تنگ شیشه ای گیر کره ام و نمیدانم چطور خودم را نجات دهم یا تلاش کنم و بیرون بیایم یا همانجا راکت بمانم و بوی گند ام همه جا را بگیرد.من مدت هاست درون خودم بودم و دیگرا را نمیدیدم برای مدتی شخصی مرا از خودم بیرون کشید گویا از ان تنگ تنگ ...
اخرین بار - تاریخ: 1405/6/9 ساعت: 3:40
عاشق شدم... فکر کنم برای آخرین بار باشد که عاشق میشوم آنم عاشقی با بیست و چهار سال اختلاف زمانی،از بدی روزگار هست یا خوشی روزگار که یا من دیر پا در این جهان گذاشتم یا او خیلی زودتر از من دنیا را ،آدمک ها را لمس کرده .نمیدانم چه شد که این شد ورزگا من فرسخ ها فاصله دارم ولی امد و مرا از خودم بیرون کشی...
امد اندکی ماند و رفت... - تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 17:35
امد اندکی ماند و رفت...امد اندکی ماند و رفت... داخل تنگ شیشه ای گیر کره ام و نمیدانم چطور خودم را نجات دهم یا تلاش کنم و بیرون بیایم یا همانجا راکت بمانم و بوی گند ام همه جا را بگیرد.من مدت هاست درون خودم بودم و دیگرا را نمیدیدم برای مدتی شخصی مرا از خودم بیرون کشید گویا از ان تنگ تنگ و تاریک خارج ش...
- تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 3:47
توصیف آدم ها برای من خیلی دشواره نمیدانم چی ادم ها را تویف کنم اخلاقضان را که بعدها میفهمم درست نبوده و ظاهر برایم مهم میباشد.دیشب دوستی شخصی رو طوری بررایم توصیف کرد که انگار سالهاست میشناسمش ولی من فقط نیم رخش را دیدم .اصلا نفهمیدم چه شد یا چه بود گویا در اعماق خاک فررورفته ام و نمیتوانم بییرون بی...
انسان تباهم - تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 3:47
سلام نمیدونم از کجا شروع کنم یعنی هیچ وقت همین که نمیدونم از کجا شروع کنم برام بوده.گاهی هم که میدانستم اغاز کجاست و اشتباه اغاز کردم.افتادم داخل منجلابی که در امدن از ان سخت و دشوار بود ولی بعد مدت ها افسردگی و بهم ریختگی بیرون می امدم ولی خب چه فایده نه تجربه میشد برایم نه درس فقط روحم ازار میدید....