خرید بک لینک
سکوت روشن،گفتار تاریک... سکوت بیگانه امد اندکی ماند و رفت... داخل تنگ شیشه ای گیر کره ام و نمیدانم چطور خودم را نجات دهم یا تلاش کنم و بیرون بیایم یا همانجا راکت بمانم و بوی گند ام همه جا را بگیرد.من مدت هاست درون خودم بودم و دیگرا را نمیدیدم برای مدتی شخصی مرا از خودم بیرون کشید گویا از ان تنگ تنگ و تاریک خارج شدم برای مدتی اطراف را حس میدیم حسش میکردم داشتم زندگی میکردم گل ها رو بو میکردم میدیدم اسمان چه رنگی هست میدیدم دریا بی رنگ هست میدیم وقتی کنار ساحل باشم میخواستم بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا پورحسین تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 3:40

اخرین بار

عاشق شدم... فکر کنم برای آخرین بار باشد که عاشق میشوم آنم عاشقی با بیست و چهار سال اختلاف زمانی،از بدی روزگار هست یا خوشی روزگار که یا من دیر پا در این جهان گذاشتم یا او خیلی زودتر از من دنیا را ،آدمک ها را لمس کرده .نمیدانم چه شد که این شد ورزگا من فرسخ ها فاصله دارم ولی امد و مرا از خودم بیرون کشید و رفت...

برچسب: نویسنده: زهرا پورحسین تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 3:40

امد اندکی ماند و رفت...امد اندکی ماند و رفت... داخل تنگ شیشه ای گیر کره ام و نمیدانم چطور خودم را نجات دهم یا تلاش کنم و بیرون بیایم یا همانجا راکت بمانم و بوی گند ام همه جا را بگیرد.من مدت هاست درون خودم بودم و دیگرا را نمیدیدم برای مدتی شخصی مرا از خودم بیرون کشید گویا از ان تنگ تنگ و تاریک خارج شدم برای مدتی اطراف را حس میدیم حسش میکردم داشتم زندگی میکردم گل ها رو بو میکردم میدیدم اسمان چه رنگی هست میدیدم دریا بی رنگ هست میدیم وقتی کنار ساحل باشم میخواستم بدوم داخل دریا من میخواستم در عادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا پورحسین تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 17:35

توصیف آدم ها برای من خیلی دشواره نمیدانم چی ادم ها را تویف کنم اخلاقضان را که بعدها میفهمم درست نبوده و ظاهر برایم مهم میباشد.دیشب دوستی شخصی رو طوری بررایم توصیف کرد که انگار سالهاست میشناسمش ولی من فقط نیم رخش را دیدم .اصلا نفهمیدم چه شد یا چه بود گویا در اعماق خاک فررورفته ام و نمیتوانم بییرون بیایم مثل فر رفتن در بطن ادم ها .و میدانم این ها هیچ ربطی بهم ندارن همیشه از بی ربط ها خوشم می امد یا خودم دوست داشتم خودم را به این راه یا اون راه بزنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا پورحسین تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 3:47

سلام نمیدونم از کجا شروع کنم یعنی هیچ وقت همین که نمیدونم از کجا شروع کنم برام بوده.گاهی هم که میدانستم اغاز کجاست و اشتباه اغاز کردم.افتادم داخل منجلابی که در امدن از ان سخت و دشوار بود ولی بعد مدت ها افسردگی و بهم ریختگی بیرون می امدم ولی خب چه فایده نه تجربه میشد برایم نه درس فقط روحم ازار میدید.این مدت هم در شرایط بسیار نابسمان روحی قرار داشتم هیچ کسی هم جویای حالم نبود و این بیشتر اذیت ام میکرد که من هیچ دوستی ندارم یا هیچ دوستی نداشتم و به دروغ ادم هایی که اطراف ام بودن رو دوست میدانستم.من نمونه یک انسان تباه هستم .دیگران هیچ تقصیری ندارن من خودم مسبب تباهی روح و جسمم هستم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا پورحسین تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 3:47

صفحه بندی