داخل تنگ شیشه ای گیر کره ام و نمیدانم چطور خودم را نجات دهم یا تلاش کنم و بیرون بیایم یا همانجا راکت بمانم و بوی گند ام همه جا را بگیرد.من مدت هاست درون خودم بودم و دیگرا را نمیدیدم برای مدتی شخصی مرا از خودم بیرون کشید گویا از ان تنگ تنگ و تاریک خارج شدم برای مدتی اطراف را حس میدیم حسش میکردم داشتم زندگی میکردم گل ها رو بو میکردم میدیدم اسمان چه رنگی هست میدیدم دریا بی رنگ هست میدیم وقتی کنار ساحل باشم میخواستم بدوم داخل دریا من میخواستم در عمق چیزی باشم این را زمانی حس کردم که از خودم خارج شده بودم ولی ای دل غافل ندانستی که ادمک ها باز امدند و بازی ات دادند و رفتند دیگری نه به دریا علاقه داری نه به رنگ بی رنگی دریا نه ان اسمانی که میدیدی امد و برایت یک انعکاسی از خودش و از اطرافش گذاشت و تورو اری درست است از تنگ درت اورد ولی چنان با شدن درون قعر چاهی رهایت کرد که با کله به دیواره های چاه خوردی و وقتی به ته چاه رسیدی حتی چهره ات را هم فراموش کرده بودی چون چیزی نمانده بود تو در اول راه دچار خونریزی عشق یا عواطفی شدی که لحضه ای زندگی برایت داد و بدجور رهایت کرد که دیگر حتی در فکر بیرون امدن از ان چاه نیستی... کمکم کنید دوستان کمکم کنید دوستان دست هایم را بگیرید نجاتم دهید